|
به نام یگانه راهبر جان پروفسور ابراهیم میرزائی
|
پيام راهبـــر
در آنسوي اقيانوسهاي بيــــكران و از عالمِ ناشناخته و پنهان و بر سير هستي جهان از فروز تا فـروزان و در خط تاريك روان به راهبري و بنيانگذاري يك طغيان از درونگاه حــوادث كيان و به جايگاه سياره زمينيان بنامآوري دانشكده انشاء تن وروان بر آمــاج كشف جان و خط فكر سوم يا انسان و بنا بر تعهد از اين فرمان « گر به خود آيي به خدايي رسي، به خودآ». معبدي در سرزمين ايران بر پا نمودم. معبد را به انشاء و بر تو ظهوري آسان نمودم و نامم را به قهرماني و يگانه در بشريت پيام سرودم و آنگاه از پيه جانــم در توان يك همراه در پرورشگاه زتنگاه و درپايگاهي به روانجاه و بينياز از خواستنگاه و بر آغازيدن از يك پيمان و در وحدتِ همگان و بر سرنوشت شوم جهان ترا آگاه نمودم.
دوستم بدان، كه اين راه برگشتني نيست و لحظه و دورانساز از زمان و تا ظهور بيزمان فرارسيدني است گر همگان با تمامي ذرات وجودشان چه در موجودات جان و چه جهان نيمه جان هرگز قادر به ايستادگي در برابر انشايِ تن و روان نبوده و نيستند زيــــرا كه اين راه به پر تواني فَراباز راه انساني است، من به راهگشايي از همة مكـــــاتب جهان و آگاه بر سرنوشتِ نطفهها و بشريت طغيان زده راه نوئي مستقل از همة راهها نشان نمودم و به شال سرخم سوگند كه فرمانِ بشريت را خواهم داد. مردگان را به شهادت و زندگان را بيدار و همراهانِ دلير و هم پيمان را براي يك فرمانِ انقلابي پيروز خواهم ساخت كه حال با تمام قدرت و بظاهر چون دريائي از درون جوشان و آرامش قبل از طوفان به نگاهتان پرداخته تا به لحظه دوران ساز باز گردم و آنگاه فقط يك فرمان از دل فرامين جهان نه زمان بلكه فرماني بيزمان صادر خواهد شد. من با كتاب گونگه توآ پيش تو خواهم آمد و فرمان بدست و آنگاه انسان را فرماني ديگر خواهم ساخت. من پايان جنگ را در دايره سرخ به زمين كوبيدم و چون قهرماني سربلند ز جنگ به خاطر تودهها و رنج و فشار را تحمل نمودم و در برابر پادشاهان مدركي سربلندتر از قدرت آنان و توانائي انسان را انديشه و راه را نشان نمودم و در برابر راهيان اديان، دانشكده انشاء تن و روان را برپا نمودم و آنگاه به دانائي و توانائي ترا وعده نمودم.
««« ابراهيم ميرزائي »»»

یادش شاد راهش پاینده